وردپرس در جمع بزرگان

مارس 5, 2008

اگرچه وردپرس را اكثرا بعنوان يك ابزار براي مديريت وبلاگ مي‌شناسيم.اما بدليل ساختار اوپن سورس آن و همچنين قدرت هسته اوليه ان براي گسترش به مرزهاي جديد، هر روز مي‌توانيم شاهد شگفتي‌هاي فراوان از طرف ان باشيم.

احتمالا خبر را تاكنون خوانده‌ايد: شركت اتوماتيك(صاحب وردپرس) به تازگي يكي از پلاگين‌هاي وردپرس را به مجموعه تحت پوشش شركت خود اضافه كرده است: buddypress.

وردپرس در ذات خود امكانات «شبكه اجتماعی» را دارد.اما با اضافه شدن بادي‌پرس مي‌تواند قدرتي مضاعف در اين قسمت از بازار پيدا كند. تنها يكي دو روز است كه بادي‌پرس به مجوعه محصولات وردپرس اضافه شده و ادرس قبلي بادي‌پرس فعلا جهت ادغام با شركت اتوماتيك داون شده است.

بايد منتظر بود و ديد كه جوانان خوش‌فكر فعال در تيم وردپرس(شركت اتوماتيك) چگونه از بادي‌پرس استفاده خواهند كرد. آيا آنها خواهند توانست با بادي‌پرس موجب اتصال تمام وبلاگهاي استفاده‌كننده از وردپرس شوند؟ چه آنها كه بر روی وردپرس دات كام هستند و چه آنها كه با نيروی وردپرس اداره مي‌شوند.

آيا روزی خواهد رسيد كه اسم وردپرس در كنار نامهاي بزرگ كنوني – همچون ماي‌اسپيس و فيس‌بوك- اورده شود؟ تحولات آينده مي‌تواند بسيار هيجان انگيز باشد.

بي‌ربط: برخلاف تمايل قلبي خود مجبورم كه شهوت نوشتن و مصداق بارز آن (وبلاگ‌نويسي) را كنترل سفت و سختي كنم. به همين دليل سعي دارم تا بين نوشته‌ها وقفه‌هاي طولاني عمدي بياندازم. اميدوارم بتوانم بر اين ميل سركش غلبه كنم. پيشاپيش عذرخواهي مي‌كنم از اين غيبت‌هاي طولاني( البته اگر موفق به ادامه انها بشوم). ببخشيد اگر در اين مدت- و احتمالا در آينده- به ايميل‌ها و كامنتها پاسخ شايسته داده نشد.سعي مي‌كنم هر 10 روز يكبار اجازه نوشتن به خودم بدهم.به همين دليل حجم نوشته‌ها بسيار كاهش خواهد يافت. اما استفاده شخصي من از اينترنت كمافي‌السابق وحشتناك است. بايد براي محدود كردن آن نيز چاره‌اي انديشيد!! از آنجايي كه بين نوشته‌ها فاصله طولاني مي‌افتد بهتر است از اين پس در پايان هر مطلب بنويسم به اميد ديدار!!

قبل از گفتن اين عبارت اجازه دهيد شعری از «چارلز بوكوفسكي» تقديم شما كنم:

                                                           لافم فينی

يه زمونی

شاعر خيلي خوبي بوده

الانه عكسشو مي‌بينيم

و مي‌دونيم

               چرا تازگيا

                           چيزی ننوشته…

لافم فيني كلمه‌اي فرانسوي و به معني «زن به انتها رسيده» يا زن تمام شده ، است. [برگزيده اشعار بوكوفسكي: ترجمه سهند صاحب ديواني] .بنظرم من نيز كم‌كم بايد عكس خود را منتشر كنم و بجاي شاعر بنويسم بلاگر!

 

به اميد ديدار…

Advertisements

16 Responses to “وردپرس در جمع بزرگان”

  1. مرد جوان Says:

    نرووو……نرووو….تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری … (لطفا با آهنگ بخوانید !)
    دکتر جان یکی از دلایل مهم ما برای استفاده ی بیش از حد از اینترنت این بود که حداقل چنتا دکتر توی وبلاگستان داریم و مطمئن بودیم که اشتباه نمی کنیم چون راه دکتر ها رو پیش گرفتیم ، حالا شما داری می گی معتاد شدی و می خوای کمتر آپ کنی . وای به حال بقیه ….

  2. پیمان Says:

    سلام دکتر
    واقعا نمیگی ما قلبامون ضعیفه؟ اول خبر بده بعد تصمیم بگیر هر ده روز یکبار مطلب بنویسی؟
    خداییش می دونستم با دیدن بادی پرس مطلب می نویسی اگر اتفاقی نیفتاده باشه.
    موفق باشی


  3. وبلاگ جالب و پر محتوایی دارید من که لذت بردم و استفاده کردم به همین جهت لینک وبلاگ شما را در وبلاگم » چاپار » قرار دادم لطفا اگر شما هم مایل هستید وبلاگ من را با عنوان » چاپار » و آدرس http://chapar.co.cc لینک کنید . ممنونم

  4. spano Says:

    جالبه منم همین فکر رو دارم فقط یه فرق کوچیک با هم داریم.
    شما اینقدر کارت درسته و مطلب تاپ و دست اول داری که …. و من از بی‌سوادی به این فکر افتادم.
    جالبه نه 🙂
    موفق باشید


  5. اگه بتوني يك ميني بلاگ از طريق تويتر راه بندازي و كاحوالاتت رو مدام به ما اعلام كني مشكلي نيست ميتوني بري در ضمن بايد اين غيبت ده روزه باعث بشه نوشته ات كاملتر و پربارتر بشه! اين يك دستوره! چه فكر كردي! فكر كردي ما فقط خواننده ايم! تو ديگه يك جورايي فقط مال خودت نيستي توي دل ما جا داري مرد!

    قربانت / مرتضي

  6. amin Says:

    10 روز رو بکن یه هفته تا مشتری بشیم! 😀
    کلا تصمبم خوبیه.بیشتر از یک سال وبلاگ نوسی مستمر، با همه ی فوایدش، خیلی فرصت ها رو گرفته.
    مرتضی بهمنی بد هم نمیگه ها 🙂

  7. میلاد Says:

    به سلامتی پس روز اول عید می بینمتون دکتر جان


  8. دکتر جون خدایش چند وقتیه که تو گوگل ریدر داریم سماق می مکیم ! همیشه روزی 100 فید شیر می کردید ولی حالا دیگه ……

    اینجاست که به این حقیقت پی می بریم که : با مزیدی کسی در گوگل ریدر تنها نیست :دی

  9. فؤاد Says:

    نگفتم دکتر در راه جام جهانیه 🙂 اینم شاهدش!

  10. raoros Says:

    اینجوریاست دیگه؟

  11. مسعود قاسمی Says:

    دكتر اميدوارم راضي باشي از اين كه صفحه تبليغاتت رو كپي كردم.جهت اشاعه فرهنگي كه مي خواستي باب كني هستش
    دوست داريم بيشتر پست بدي
    خدا رو خوش نمياد ملت چشم به راه بمونن
    دوست داريم


  12. سلام

    اینترنت، نوشتن، وبگردی و همه این مسائل تا اندازه ای که به زندگی خصوصی و اجتماعی انسان لطمه ای وارد نکنه خوب و عالیه.

    بین 2 مقوله ی نا محدود و محدود تنها می تونیم مقوله ی محدود رو کنترل کنیم و فی الحال اینترنت نا محدود و زمان و عمر ما محدود ……

    پ.ن :

    خیلی وقته که اینترنت دیگه اون بار مثبت رو برام نداره ….

    شاد باشی.

  13. برای تشکر از تبریک Says:

    زندگی کوتاه است

    مداح می گرید:

    «فردا عاشورا ست.»

    زنان شیون میکنند

    و هق هق شانه هاشان را به زیر چادر میبرند.

    من اما چشمانم را بسته ام

    و با لبخندی شهوتناک نفس گرم ترا بر گردنم بیاد می آورم.

    نفسی که از موهایم آغاز شد وتا بهشت جریان یافت.

    چشمانم به خماری گشوده شد.

    دخترکی وحشتزده به لبخندم مینگریست.

    «فردا بدنها بی سر,

    کودکان بی پدر.

    فردا آتش است و عطش و خون.»

    آتش؟عطش؟خون؟

    این کیست که ترا می سراید؟

    مگر آنان از دهان حریصت چیزی شنیده اند؟

    دهانی که با تمامی جسمم عطشش را سیری نبود.

    عطش آتشینی که قطره قطره خون مرا می بلعید.

    مداح همه را گریان می خواهد.

    التماس می کند .

    به دوزخ تهدید می کند.

    ای کاش برایش داستان آن روز بهاری را بگویم.

    تا در مرثیه رفتن تو باز گوید.

    بی گمان سنگ نیز خواهد گریست.

    آن روز را می گویم.

    روزی که تردیدهایم را با یقینت سر بریدی,

    روزی که لبانت را بر لبانم کاشتی,

    روزی که بدنهامان را به میهمانی هم بردی.

    آن روز های بسیار قبل از مسلمان شدنت.

    «لشکر کفار آب را بستند.»

    تو جریان مهر را.

    عشقمان را گناه خواندی,

    و جسم مرا را وسوسه.

    و من هزار باره حوا شدم

    که گناه رانده شدن آدم از بهشت را به گردن می گرفت.

    نماز خواندی, توبه کردی و به آغوش مادرت پناه بردی.

    من فقط خندیدم.

    این داستان جدیدی نبود.

    به ازای هر مرد خدا یک معشوق رانده شده هست.

    در تمامی کتب آورده اند که عشق زن مرد را به خدا می رساند.

    هه!

    «فردا خیمه ها را آتش میزنند و زنان را به اسیری می گیرند»

    دیگر نمی خندم.

    همچون دیگران ضجه می زنم.

    روی می خراشم

    وبا گریه سخنان شیرینت را به یاد می آورم

    که ببر آزاد و وحشی روح مرا به اسیری برد.

    «یا حسین یا حسین»

    من هزار بار ترا می بوسم و می بویم.

    اشکهایم را بر دستهایت می ریزم.

    خود را برهنه در پیراهن سیاهت می اندازم.

    تا ندانی که بر حسین می گریی یا احوال ما.

    این چه حسی است که مرا بدان واداشته ای؟

    انگار مریم عذرا بوده ام

    و در صحن مسجد خود فروشی کرده ام.

    حسی گنگ شبیه آرامش انتقام گرفتگان دارم.

    صدای قهقه ام در مویه عزاداران گم می شود.

    «لعن الله … »

    غمگین مباش

    به دوزخ نخواهم رفت.

    تو تنها مردی نبودی که زن را در مقابل خدا نشاندی

    و یکی را بر گزیدی.

    تمامی قدیسین چنین کرده اند.

    تو نیز راه ایمانت را برو.

    اما عزیزم

    آنهنگام که به خدا رسیدی شگفتزده مشو

    وقتی که مرا در آغوشش به انتظارت دیدی.

  14. Elize Says:

    ما هی داشتیم فکر می کردیم که ای بابا چی می گن که این آقای مزیدی شرد آیتمز اش سر به فلک می زنه این طفلک که خیلی کم شر (!) ئه! نگو یه چندوقتی گویا مزاج گوگل ریدر مبارک کار نمی کرده و امشب با دیدن عدد 170 تمامی شک و شبهه های ما برطرف شد و به حرف ملت ایمان آوردیم! :))

  15. Elize Says:

    مزاج گوگل ریدر شما البته گویا یبس شده بوده الان یهو روون شده D: اسائه ادبی نشه یه وقت من کلن یه کمی ریلکس هستم! D:


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: